|
خاطرات ماندگار تر از انسانند! پسر کهکشانی ِ سابق :دی
|
الان دقیقن 4 ساعت و 30 دقیقس که یه نفر بصورت کاملن شرعی و قانونی به جمع خونوادگیمون اضافه شده! بعد از یه مدتی که با خواستگاری و سوز دانیشما :دی و سایر مقدمات همراه بود بالاخره امروز مراسم عقد ِ خواهرم بود روز خوبی بود خیلی خوب ... خدا رو شکر :) امیدوارم زندگی خوب و خوش و بدور از ناراحتی داشته باشن و ایشاا...خوشبخت شن و به پای هم پیر شن :) راستش بیشتر از این در این مورد نوشتنم نمیاد...از دومادمون تعریف کنم یه جوریه تعریف هم نکنم یه جور دیگه تا همین جاش بسه دا هدف این بود که شماها رو هم تو شادیهام شریک کنم که ایشاا... شریک شدید :دی چیزی که امروز کمی رو مخم بود این بود که دیشب تا 3 نشستم از این سایت و اون سایت همه جور آهنگ شاد دانلود کردم ولی امروز فقط 2-3 تاشو هی میزاشتن ینی حیف اون همه وقت :دی بی ربط نوشت: - دیروز بازم رفتیم والیبال ولی فک کنم دیگه شورش دراومد بذار به سبک خودم بگم :دی گندش دراومد به هرحال من دیگه نمیرم... با همه ی احترامی که واسه Y و B.M قائلم ولی بزرگ شدن فقط به قد و قواره نیست یکمی درک هم خوب چیزیه! درک ِ نداشتتون تو حلق ِ هرجفتتون ... میتونی ازم متنفر شی :-| ما میریم روحیمون عوض شه و یه خاطره ی خوب از این دوره ها بجا بمونه نه اینکه ........ - بعضیام هستن که همه ی فکر و ذکرشون شماره دادن و دوست شدن با جنس مخالفه... از یه دختر ِ شیرخوار گرفته تا پیر زن 80 ساله!! معذرت میخوام اینو میگم ولی از نظر من ف.ا.ح.ش.ه ینی این! * هفته ی کارگر و هفته ی معلم رو که نشد تبریک بگم ولی روز مادر رو به همه ی مادرا تبریک میگم :ایکس موضوعات مرتبط: خودمونی... برچسبها: اصرار نکن نداره [ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:33 ] [ علی ]
[ ]
سلام سلام الان که اومدم پست بنویسم خیلی شادم البته با دلایل کافی و عقلی !! فعلن چیزی نمیگم ولی خبرهای خیلی خوشی تو راهه ... قبل از اون که برم سراغ مطالب بیات از دیروز و امروز کمی حرف بزنم قرار بود بریم اردو که بخاطر اینکه ما (سه نفر) دیگه نرفتیم کنسلش کردند ! به همین سادگی به همین خوشمزگی! واسه من که خیلی چسبید بنا به دلایلی ... البته کاری که کردیم درسته چندان مناسب نبود ولی خب به من یکی خیلی چسبید ... یه جورایی یه بخشیش برمیگشت به اون ماجرای تلافی که تو پست قبل اشاره کردم اینجا هم اونجوری شد بیشتر! بگذریم... یه جورایی تمامی حسهای بدی که از اردو داشتم با این کار تلافی شد! یه عده دنبال خوشگذرونی و فیلم بازی کردنن ما رو هم سیاهه لشکر میخوان ببرن! البته خوبی ِ لیست ِ این سری این بود که فقط باجنبه ها دعوت شده بودن =))))))))))))) داداش برو خودتو سیاه کن من خودم سفید کننده فروشم :دی مشروح ِ پست :دی : امروز اومدم یه چیزایی از این دو هفته ای که گذشته رو بنویسم جاودانه شه و برم! ینی ما که این ترم افتادیم رو دور ِ خاطره سازی باید ثبت شه دا :دی فک میکنم این پستم طولانی باشه چون به هرحال من واسه آینده هم مینویسم که بعد اینا رو خودم میخونم یاد این روزا میوفتم پس ناقص باشه اون جور که باید نمیچسبه و بعضی مسائل هم به خاطر اینکه ازش زمان گذشته دیگه به یاد آدم نمیاد. مثل همین امروز که رفته بودیم تو دلِ خاطرات! ولی خب یه جاهایی از یادمون رفته بود شک داشتیم :))) به هرحال اگه عکس هم تو این پست بود تو ادامه مطلب میزارم همانند پستای قبل خب از یکشنبه ی هفته ی پیش شروع میکنم : یکشنبه بعد از کلاس طراحی وب رفتیم مسابقه PES زدیم. (من 1 . من 2 . X و Y ) که نکته ی جالبش تو خرج افتادن یکی از بچه ها (آقای Y ) بود که خیلی ادعا داشت که تا حالا خرج نکرده ولی شرایط جوری شد که اونم دست کرد تو جیب ِ مبارک... از اون روز به این ور هم خیلی دپرسه شاید به خاطر اونه :دی بعدشم که یه سری اتفاقا افتاد همون کل کل ها که بین ِ X و Y اتفاق افتاد و کار کشید به جریانات رو کم کنی اینا... بعدش بخاطر این کل کلا کار کشید به "Y دووارا موش" داخل ِ کوچه ی پاسگاه =)))))) بعدشم که دیگه الفرار =))))) بعدشم رفتیم تربیت و من دوتا اردک خریدم...ولی خودمونیم همین که اومدم خونه از خریدنم خیلی پشیمون شدم مخصوصن اینکه اصلن نمیدونستم چیکار باید بکنم ولی خب عادت کردم دا اونا هم عادت کردن اله :دی خب این از یکشنبه! اما دوشنبه: طبق معمول همیشه بعد از کلاس رفتیم والیبال البته اتفاقی که دو هفته پشت سر هم تو کلاس شبیه سازی میوفته اینه که استاد دو هفته بود که اسم آقای Z رو خانوم ِ Z صدا میزد موقع حضور غیاب که اینم یه نکته ی جالب بود که از ترس اون هفته ی قبل بنده خدا استادمون حضور غیاب نکرد اصلن! با عرض معذرت اینجا بازم اینو یاداوری کنم که این پست زیاد حاشیه میرم یه چیزی تو مایه های پست های ترم اولمه! به هرحال بخاطر خودمه نمیتونی تحمل کنی نخون تا آخرش همین جوریه :| خب بعد از کلاس رفتیم والیبال که یه تور خوب هم تونستیم تهیه کنیم که تو عکس هم معلومه (شیلنک) حین والیبال؛ بعد یا قبل از اون زیاد چیز جالبی به ذهنم نمیاد الان. اگه از دوستان کسی نکته ای داره میتونه تو نظرات بگه. آهان موقع بستن تور : من 2 در حالیکه که تور رو میبست رو به جمع گفت و همچینین خاطر نشان فرمودند :دی : - من بهترین دوران ِ تحصیلم تو دانشوران رو رو همین دوش های XX گذروندم! اینم از والیبال و روز دوشنبه اما سه شنبه :)) کلاس چند رسانه ای : نکته های آقای H در مورد ارائه ی 3D خیلی جالب توجه بود و البته باحال ... البته همین H جان به بنده پیشنهاد رشوه دادند تا من هم در ارائه ی اوشون از نکته هام بی نصیبشون نذارم :دی هر نکته 10تومن میشه دیگه گفتم نرخ بیاد دستتون :دی اما بعد از کلاس من 1 - من 2 - X و B راه افتادیم بریم سمت خونه...البته اینم بگم که B اتفاقی با ما هم مسیر شده بود یه جورایی مثل اینکه مورد غضب خدا قرار گرفته بود :دی قرعه کشی کردیم و حسابی خوش گذروندیم البته میرم بخوابم بقیشو فردا میام مینویسم مردم از بی خوابی :( البته تو پست جدید 91.02.18 : 01:48 به وقت سیستمم :دی موضوعات مرتبط: خودمونی... برچسبها: احد, آرنولد, داداش [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:25 ] [ علی ]
[ ]
چقدر حرف نگفته ...چقدر حرف بیات شده! حرفایی که اگه بمونه بعدن نمیفهمم این روزا چی گذشت! یه هفته ای که گذشت تو کار سازندگی ِ خاطره بودیم !! پست بعدی میزارم اونارو این روزا اون اندک وقت بیکاری هم که داشتم با اردک هام داره سپری میشه و در واقع وقتی واسم نمیمونه و من نمیتونم به اینحا برسم البته راستش دلیل اصلی که نمیتونم اونجور که باید به اینحا برسم یه چیز دیگس که تو ادامه مطلب میگم... بگذریم ولی من تا وقتی که بتونم اینجا ادامه میدم حتی اگه بازدیدی هم نداشته باشه ... * همه ی سهم ما از دوستی یه سلام و احوال پرسی ِ زوری بود نه از روی علاقه و اشتیاق که اونم فینیش! البته طفلک حق هم داشت باید شرایطشو درک میکردم ولی خب از بچگی یاد گرفتیم چیزی که عوض داره گریه نداره نباید گریه میکردی! ینی شدیدن به این حرف معتقدم ! :| سعی میکنم کاری به کار کسی نداشته باشم و سرم تو لاک خودم باشه ولی اگه بخوام یه چیزی رو تلافی کنم خوب تلافی میکنم! اینکه چوب خدا صدا نداره هم که سر جای خود. ولی من عقیدم اینه کسی که یه کاری بر علیه ت انجام میده فارغ از حساب کتاب اخرویش که خودش میدونه و خدای خودش یه تقاص هایی هم باید تو این دنیا پس بده این تو تفسیر من به نوعی میشه وصول ِ حق الناس ... براستی که : "کبوتر با کبوتر ... دهن لق با دهن لق!" خدا همیشه سرت رو به خودت مشغول کنه و گرنه... * چه علف هایی هم که به دهن بعضیا شیرین میاد!! ینی بعضی از این علف ها رو اشتانتیون هم بدن بازم نمیصرفه !! پسر ....ی عزیزم باید بگم با همه ی احترامی که واست قائلم تو این یه مورد ر..ی..د..ی ! (رجوع شود به اولین دیدارِ من و علف و بز :دی) بقیه رو دوس داشتید تو ادامه مطلب بخونید با همون رمز پست قبلی هرکسی هم رمز میخواد یا از اونایی که رمز دارن بگیره یا ایمیل بذاره بفرستم ادامه مطلب [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:56 ] [ علی ]
[ ]
آخرین بار: 91/02/09 شام جای همیشگی :| همه چی خوب بود ... راس میگن که هیچ ...میگذره...رفتنی نیست! به چه بهانه هایی ازش متنفر شدی یادته؟ ینی خیلی ...ی ها خیلی خیلی ! در مقایسه با بقیه باید پشت سرش نماز میخوندی ! موضوعات مرتبط: بغض های آنی... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:20 ] [ علی ]
[ ]
هر چقدر هم که ازش زمان بگذره از کنار بعضی چیزا نمیشه بی تفاوت گذشت یه چشم اشک یه چشم خنده ! همین که خوشحال و شاد بود کافیه ... خدا رو شکر راستش انتظار این همه تغییر رو نداشتم هنوزم تو شوکم :| درست مثل یه غریبه :| موضوعات مرتبط: بغض های آنی...، دلنوشته برچسبها: دانیال [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1:15 ] [ علی ]
[ ]
سلام
امیدوارم حال همگی ِ شماهایی که میاین و میخونین خوب باشه و زندگی بر وفق مرادتون چه دوستای خوب مجازیم چه دوستای حقیقی و چه ناشناسایی که اتفاقی دارن میخونن شرمنده ی همه ی اونایی هم هستم که میان و سر میزن ولی میبینن پست جدیدی آپ نکردم راستش حس و حال نوشتن ندارم وگرنه حرف واسه نوشتن زیاده با اینکه اینجا چندان بازدیدی نداره ولی دلم نمیاد از اینجا دل بکنم .... بگذریم ... این پست یه چیزایی رو جسته و گریخته میگم و بیشتر خط خطی میکنم تا نوشتن! هفته ای که گذشت هفته ی جالبی بود از باغبانی ِ روز جمعه گرفته تا والیبال یکشنبه و ارائه ی سه شنبه جمعه روز درخت کاریمون بود به هرحال گفتیم تو سال تولید ملی ما هم نقش خودمون رو ایفا کنیم تو سازندگی و آبادانی کشور :دی نزدیک به ۴۰ درخت کاشتیم تقریبن از هر نوع میوه هم کاشتیم البته خداییش خیلی سخت بود ولی خوب همین که هدفمون رو تولید ملی و حمایت از سرمایه ایرانی گذاشته بودیم این سختی ها رو به جون خریدیم و برای پیشرفت و اعتلای کشور بیل و کلنگ ایرانی هم خریدیم :دی مثل اینکه دارم چرت میگم البته اصولن چرت نمیگم هدفمند چرت میگم :دی =))))))) یکشنبه هم بعد از خطبه های استاد ِ طراحی وب رفتیم ایل گلی واسه والیبال زمین تور نداشت ولی ما بچه های گمنام ِ دانشوران به هر زحمتی که بود از سیم آرماتور بندی و توپ پلاستیکی و ... توری ساختیم که... هیچی دیگه انتظار داری الان چی بگم؟ تور ساختیم دا :دی اینجاس که شاعر میفرماید: یک مهندس یا راهی می یابد یا راهی میسازد :دی و در قسمتی نیز میفرماید: بنشین لب جوی و گذر عمر ببین .... اما این قطعه شعر دومی چه ربطی داشت؟ آهان ربطش به این بود که همین ۳-۴ ماه دیگه مسیرهای زندگی هر کدوم از ما ۹۰ هم ورودی تقریبن عوض میشه و هرکی میره سمت زندگی خودش فرض کن من ۴-۵ سال دیگه بیرون دیدمت ... اگه دوستای خوبی باشیم و کمی مرام تو وجودمون باشه میشینیم از همین روزا حرف میزنیم ... هیچی دیگه از خاطره ی همین روزا دو سه کلمه حرف میزنیم در حالیکه یا اسم همو فراموش کردیم یا فامیلی همو :)) بعدشم میریم پی کارای خودمون راستی بنظرت از دل برود هر آنکه از دیده رود؟؟ حالا که مرور کردم این حرف در مورد خودم تضاد داره... بعضیایی که همین چن وقت پیش همین نزدیکیا از دیده رفتن زود هم از دلم رفتن بیرون ولی بعضیا نه شاید جاشون تنگ تر شده ولی هنوز هم هستن :-؟؟ ولش اینم تا اینجاش بسه ... بعدن جا داره یادی هم از عمه ی مسئولینی کنیم که خدمت سربازی رو ۲۱ ماه کردن واقعن نمیدونم چی بگم یارو سه برادری معاف میشه بعد من که قصد دارم امسال برم ۳ ماه هم اضافه میکنن ... اصلن کجایند آن مردان ِ بی ادعا؟ :دی اینم ربطی نداشت هش :)) سه شنبه هم ارائمون بود همین ... الان از حجم نتم فقط ۲۰ مگ مونده واسه همین نمیتونم عکس آپ کنم فردا شب ۴-۵ تا عکس از باغبانی و والیبال میزارم ادامه مطلب هرکی دوس داشت ببینه -- رمز بگیره بدرود موضوعات مرتبط: خودمونی... ادامه مطلب [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 20:34 ] [ علی ]
[ ]
سلام به خاطر این که این پست پر از عکسه گذاشتمش ادامه مطلب این پست سعی در بهتر شناسوندن دانشگاهمون داره در قالب مقایسه کردنش با یه دانشگاه دیگه (دانشکده ی پرستاری) البته اینم بگم شانس آوردم عکسای دانشگاه پرستاری رو قبل از عید گرفته بودم آخه این هفته از اونجا شوتمون کردن بیرون =))) واقعن دلم خوش بود لااقل یه درسم تو این دوران تحصیل تو جاییه که واقعن دیگه دانشگاهه این دلخوشی رو هم ازمون گرفتن :( بعدن نوشت: پست خصوصی شد به ادامه مطلب نرید. با اینکه من نه توهینی به دانشجوهای دانشگاهمون کرده بودم نه استادامون ولی نمیخوام دل کسی ازم برنجه ... بگذریم بعدن نوشت2: به این نتیجه رسیدم که پست موردی نداشت پس میتونید ادامه مطلب رو هم بخونید :دی موضوعات مرتبط: خودمونی... برچسبها: دانشوران ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 23:12 ] [ علی ]
[ ]
سلام چند وقتی بود سرم شلوغ بود و درگیر یه سری کارای دیگه بودم همچین حس پست نوشتن نداشتم حسش هم که نباشه یعنی کشک! راستی معذرت میخوام تو این مدت نتونستم به وبلاگاتون سر بزنم راستش نظرات رو هم به زور میتونستم تایید کنم و جواب بدم. این پست هم در واقع نیمچه پست هست :دی قرار بود بی ربط نوشت ِ پست دیگه ای باشه دیدم دیگه شور ِ بی ربط بودن رو درآورده :دی خیلی بی ربطه واسه همین اینجا نوشتمش. همین الان میخواستم اون پست ِ مقایسه ی دانشگاهمون با یه دانشگاه دیگه رو بذارم گفتم اون پست اختصاصی تر باشه بهتره آخه شاید اون پستو اینترنشنالش کردم :دی * دقت کردین هرچیزی که گرون میشه کم کمش 40 درصد کشیده میشه روش . مثلن همین غذای دانشجویی دانشگامون قبل عید 500 تومن بود حالا بعد عید شده 700 البته یه زمانی هم بود تو آموزشکده علف پلوی 170 تومنی میخوردیم که اون فک نکنم یادتون بیاد :دی دیروز رفتیم واسه شارژ کردن ِ کارت غذای دوستم. مسئولش اونجا نبود ولی جاش یه خانوم ِ خوش اخلاق هست که تو امتحانامون مراقب وایمیسته. اون اونجا بود میگه آقای فلانی نیستن تا ساعت 3:30 شارژ میکنیم برید فردا بیاید ... موقع برگشتن میگم غذاها گرون شده؟ میگه آره 700 شده .. میگم آخه امسال که دیگه سال جهاد اقتصادی نیس ... دوستم میگه خوب عوضش امسال میخوان عذا رو با برنج ِ ایرانی درست کنن :| کجایند کالاهای بی ادعای چینی و برنجای هندی و پاکستانی؟ :دی ** هی میخوام یه چیزایی بگم ولی زیاد نمیگم زود قضاوت نکنم بهتره...ولی علی الحساب میگم: نیم کیلو باش ولی مرد باش! یعنی یه عده هستن مثل اهل کوفه میمونن ... نمیتونی عمل کنی بیخودی قول نده :| یا لااقل خبر بده. ملت که مسخره ی کارای فیلسوفانه ی تو نیستن :| *** واقعن بعضی از مهمونا هم هستن عذاب الهی ان تا حبیب خدا ! دوقلوهاشون پذیرایی رو بهم ریختن.... همه جا آشغال ریختن ... در کابینتا رو از جا کندن .... بعد میری عکس العمل نشون بدی ... باباش میگه کاری نداشته باش لج کنه دس بردار نیس!!! فقط از راه ِ دور صدا میزنه مهدی گل اوتو ... گل قاقا یه... بعد صاب خونه جلو اونا: به ...به! به ...به! عجب بچه ی دوس داشتنی و شیرینیه ... مشکلی نیس بذارید هرکاری دوس داره بکنه ... آلاه نه دوزلودی :دی بعد فک کن تو دلش چیا که نمیگه =)))))))) - آی ویرگینین گلسین اوشاخ گل جهنم اول اوتی ... سانجیلاناسان ایندی سیندیراسان شوشنی ... گودوغوا صاب دوردا ... آی آللاه چیخیب گدسیدیلر :دی اونجاس که دوس داری پاشی دوتا کشیده بزنی رو صورت ِ بچه که هم حساب کار دست ِ خودش بیاد هم دست ِ مامان باباش... البته این کار خیلی هم لذت داره ها من تحقیق کردم لذتی که تو این کار هست با لذت ِ جهاد در راه خانواده یکیه :دی و افراد این چنینی مصداق ِ مما رزقناهم یرزقونن :دی از شوخی بگذریم تربیت هم خوب چیزیه واللا. ما بچه بودیم پدرمون نگاه معنی دار میکرد کم مونده بود شلوارمونم خیس کنیم :دی نه مثل بچه های الان :-| موضوعات مرتبط: خودمونی... [ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 1:6 ] [ علی ]
[ ]
بی خیال! نه شاد ... نه غمگین ... بی تفـــــــــاوت ... تکرارش کن ... تلقین کن... اصلن هرکاری میخوای بکن فقط تکـــــــرار نکن!! انگار نه انگار... خیلی احمقی حتی اگه بهش فک کنی... ما ک توش غرق شدیم تو هم یه ذره بچش ... توقع هم نداشته باش آسمون ب زمین بیاد :| موضوعات مرتبط: بغض های آنی... [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 1:34 ] [ علی ]
[ ]
یعنی دیروز یه اتفاقی واسم افتاد که حتی همین الانم از شدت تعجب مات و مبهوت موندم... واقعن یه اتفاق باور نکردنی... یعنی جوری شده که الان اعتماد به نفسم چسبیده به سقف!! دیروز همراه دوستان رفتیم شاهگلی... یکم چرخیدیم ... گشتیم و گشتیم تا اینکه بالاخره خسته شدیم و گفتیم دیگه بسه بریم خونه...البته تا ماجرا به اون جاهای حساسش نرسیده یه چیزی هم از شهرمون بگم ... این گزارشایی که پخش میکنن تبریز مهمان پذیر ترین ... یا پر گردش ترین شهر کشور بوده ... همش دروغه ... ما که همچین گردشگری ندیدیم! :| شاید آمار خروجی از تبریز بالا باشه ولی ورودی ها خیلی پایین تر از اونه که اینا میگن...مسافرت به تبریز تو تعطیلات تابستون یه چیز دیگس ولی تو بهار خ....ت محضه!! زیاد حاشیه رفتم مثل اینکه :دی خلاصه سوار ماشین شدیم از پارکینگ که خارج شدیم یه ماشین ِ مدل بالا که بعد از اون اتفاق تازه فهمیدم اسمش چی بود ( سانتافه 2010 فول آپشن ) داشت ما رو تعقیب میکرد ... البته اولش نمیدونستم داره تعقیبمون میکنه بعد که کمی دقت کردم دیدم بعله همش پشت سر ماست هرجا میریم اونم میاد ... ولی از این موضوع به دوستام چیزی نگفتم ... خلاصه تو خیابون ِ پشتِ محلمون پیاده شدم و کم کم راه افتادم به سمت خونمون همینجوری که داشتم میرفتم دیدم یکی از پشت سر داره صدام میکنه علی ... علی... برگشتم دیدم ...( وای یکی منو بگیره :دی ) برگشتم دیدم یه دختر ِ های کلاس در حد لالیگا !! گفتم با منی؟ گفت آره مگه اسمت علی نیست؟ گفتم آره . وایسادم از ماشین پیاده شد نزدیک تر اومد. بعد از سلام و احوال پرسی ... گفتم شما منو از کجا میشناسی؟ گفت حالا همه چیو واست میگم ... اگه میشه سوار شو بریم پارک اونجا واست بگم... راستش یه جورایی منم هم تو شوک بودم هم یکم ترسیده بودم ولی بالاخره دلمو به دریا زدم و سوار شدم تو ماشین زیاد حرفی نزدیم... ولی خداییش عجب ماشینی بود!!! بالاخره تو عمرمون قسمتمون شد سوار شاسی بلند شدیم :دی خلاصه بالاخره رسیدیم پارک ... پیاده شدیم رفت دوتا هم آبمیوه گرفت ... کم کم شروع کرد به حرف زدن...گفت من اسمم ..... هست. سال سوم داروسازی هستم ... دانشگاه تبریز درس میخونم!! بعد گفت تو چی؟ منم گفتم مگه منو نمیشناسی؟ گفت نه فقط اسمتو میدونم اونم وقتی تو شاهگلی دوستات صدات میزدن فهمیدم... گفتم باشه خوب منم اسمم علیِ ... ترم آخر نرم افزار ... 22 ساله ... بعد بهش گفتم چرا مارو تعقیب میکردی؟ گفت خوب میخواستم باهات حرف بزنم ولی پیش دوستات نمیشد... بعدش یکم از خودش و خونوادش تعریف کرد باباش دکتر بود ... مامانش هم استاد دانشگاه ... یه برادر کوچیک تر از خودشم داشت... از تیپ و ماشینش هم که میشد به اون ثروتشون پی برد... منم کمی از خودمون واسش گفتم بعد پرسیدم خوب الان با من چیکار داری؟ گفت هیچی ... به عشق در نگاه ِ اول اعتقاد داری؟؟؟ ( الان یکی بازم منو بگیره :دی ) گفتم قبلنا اعتقاد داشتم ولی حالا دیگه نه....چطور مگه؟ گفت هیچی من عاشقت شدم !!!!!!!! بعد یکمی سکوت کردیم هر دو... یعنی من باورم نمیشد فک میکردم تو خوابم! بعد از چن دقیقه گفتم : یعنی واقعن عاشقم شدی؟ گفت آره ... گفتم زندگی ِ من با زندگی ِ تو ممکنه خیلی فرق داشته باشه ها! گفت این چیزا واسم مهم نیس من عاشق شدم! گفتم حالا چرا عاشقم شدی؟ گفت خوب راستش از قیافت خیلی خوشم اومده !!! اینجاشو یکم فکر کردم بعد بهش گفتم یکی از اونورِ پارک داره میاد اینور اون خیلی خیلی خوشگل تر و خوش قیافه تر از منه... میتونی عاشق اون بشی! همین که سرشو برگردوند....دید کسی نیست... یکی زدم تو صورتش و گفتم همانا تو اگر عاشقم بودی ... به دنبال ِ بهتر از من نمیگشتی....خخخخخخ بعدشم من قصد ادامه تحصیل دارم ... همینو گفتمو سوار ماشین شدم که برم دیدم از این دنده اتوماتیکا هست و من بلد نیستم زود پریدم پایین و رفتم خونه =)))))))))))))))))))))))))))))))))) بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود .... این پست ِ ما دروغ بود :دی یعنی واقعن الان چه حسی داری سرکارت گذاشتم؟؟ :دی خوب حقته میای میخونی نظر نمیدی باید ضد حال بخوری :پی در ضمن منی ایتیرن تاپانان چوخ سویونر :دی البته ماجرای شاهگلی راست بود :دی اینم دروغ ِ 13 باشه دیگه به پیشوازش رفتم :دی ------------------------------------------------------------------------------ این پست از این داستان ِ بی نمک ِ زیر اقتباس شده: روزي دختري زيبا نزد کوروش کبير رفت وبه او گفت : من عاشق تو شدم با من ازدواج کن کوروش به دخترک گفت : من شايسته ي تو نيستم من برادري دارم که زيبا و جوان است او شايسته ي شماست الان پشت شما ايستاده دختر برگشت وپشت خود را نگاه کرد ... اما کسي نبود... کوروش به او گفت اگر عاشقم بودي برنمي گشتي... ----------------------------------------------------------------------------- من کلن از کوروش کبیر متنفرم :-| بعدن نوشت: کاش این پست رو زودتر مینوشتم =)) دختره ی بی حیاء :| موضوعات مرتبط: خودمونی... برچسبها: شهر مسافرخیز تبریز [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 13:31 ] [ علی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |